تبلیغات
تبلیغات

شعر های زیبا

شهر خاموش, تو اکنون؛
خانه ی دیو و کرکس؛
شهر ارواح خبیثی شده است
که تعفُّن از سر و رویِ تک تکشان می جوشد
بی رحمند
دَد منش و دون خویند
شهر من؛ شهر تو؛ اکنون؛ جنگلی از دار و طناب است
صد افسوس !
جای برگ از شاخه یِ خشکِ دارهای بی رحم و ریشه یِ آن
پیکرِ بی رمقِ و سرد و خَموش؛ , است؛ می جنبد
آنهمه یل و شیرزنِ پیل افکن
همه؛ یا دربندند
یا نشئه یِ افیون
یا مرعوب
یا مزدور
دلِ من تنگتر از غنچه ی لبهای تو شد
موی سپید
صورت من؛ پر از چین و چروک؛ زبانم لال است
فقط گهگاهی
زیر لبم زمزمه ایست
یا ته قلمی مستور در آستینم
می نویسد ترسان؛ بر تکه ای کاغذِ باطله
می پچپچد لرزان؛ در کنجی
( دردهایت را زیر لبت زمزمه کن !
زمانه زمانه یِ درد
اینجا؛ سرزمین خاموشیست !
دردها را؛ در سینه نهان باید داشت
انگار؛ همه چیز بر وقف مراد است !؟!؟!؟!؟!؟!؟)
.
.
ڕزگــــــــــــــــــــار بیگ زادە بابامیری ( هــــێــــمـــــا موکری )